دوشنبه 25 خرداد1388
به من از آخر خرداد بگو ...
این شعر رو دو سال پیش گفتم
همون سال در جشنواره ی شعر کوثر شاهرود هم خوندمش
ولی انگار ، الان هم بی مناسبت نیست برای
همین دوباره میزارمش اینجا
خودتون قضاوت کنین...
![]()
![]()
![]()
توی این دنیا تو این شهر شلوغ
توی این حرفای بی ربط و دروغ
میشه با یه گشنگی عشق و فروخت
با یه تیکه نون کمی کباب و دوغ
![]()
![]()
![]()
میتونی هر جا بری هر کی باشی
بخوابی یا که بشینی یا پاشی
مث گنجشکک ناز قصه ها
بپری یکهو تو حوض نقاشی
![]()
![]()
![]()
میتونی یکی باشی بگی منم
پز بدی این تنم و این بدنم
راه بری تو کوچه حرفای مفت
هی بگی من نه منم ، نه ... من منم !
![]()
![]()
![]()
میتونی رنگا رو کم رنگ کنی
با همه مردمکا جنگ کنی
یا بازم دستای ترس و بگیری
تو راه دریا پاتو لنگ کنی
![]()
![]()
![]()
میتونی چشماتو باز آب بکشی
رو تنت آفتاب و مهتاب بکشی
با مداد رنگی بچگی آت
شبا رو پلک تَرت خواب بکشی
![]()
![]()
![]()
میتونی پل بزنی پایه بشی
عاشق دختر همسایه بشی
میتونی عشقتو ابراز کنی
تو حساب عشق سرمایه بشی
![]()
![]()
![]()
میتونی رها کنی رها بشی
یا بری عاشق بی ریا بشی
تو شبا گشنه ها رو سیر بکنی
تو سکوت ساحل بی صدا بشی
![]()
![]()
![]()
میتونی سکوت کنی یواش یواش
منو مبهوت بکنی یواش یواش
میتونی یه خورده آتیش بگیری
یا بازم فوت بکنی یواش یواش
![]()
![]()
![]()
میتونی درد باشی مرد باشی
وسط مترسکا فرد باشی
تو جهنم توی نامردمیا
میتونی سایه باشی سرد باشی
![]()
![]()
![]()
چرا اینجا میمونی بالا برو
هی نگو فردا میرم حالا برو
پر و بالت رو بکش تو آسمون
مث اون وقتا و اون سالا برو
![]()
![]()
![]()
برو از فاصله ایراد بگیر
برو صد بسته پریزاد بگیر
برو یک بوسه ی استاد بزن
برو از شاپرکا یاد بگیر
![]()
![]()
![]()
قاصدک ماه ترین مهمان کو؟
شبنم و خیس ترین باران کو؟
رقص بر ناله ی نی ٬یار چه شد؟
آیه و رایحه و ریحان کو؟
![]()
![]()
![]()
به من از حُسن خدا داد بگو
به من ازشاخه ی شمشاد بگو
خبر از آن دل آزاد بده
به من از " آخر خرداد " بگو ...
![]()
![]()
![]()
اینم یه شعر جدید :
خورشید که بی فروغ ... !
از آن حرفا !
روشن سخن دروغ ... !
از آن حرفا !
مستی ز شراب ناب
آید به یقین
این عربده ها به دوغ ... !
از آن حرفا !
یکشنبه 24 خرداد1388
...
۱ - هنوز مونده که " خیلی چیزا رو از سیاست بدونم " .![]()
![]()
۲ - این اولین بار نیست که امدادهای غیبی معادلات سیاسی
استکبار جهانی را بهم می زند .![]()
۳ - به آخر پاییز شیش ماه مونده ![]()
![]()
![]()
. . . !!!
۴ -خدایا کشور ما را از خشکسالی
و نادانی و دروغ محافظت بفرما![]()
![]()
![]()
پنجشنبه 21 خرداد1388
انتخابات
هنوز انتخابات شروع نشده ولی می خوام حدس بزنم چی میشه
شما چی فکر می کنید ؟ با اینکه هیچ تعصبی به شخص
خاصی ندارم ولی به چند دلیل می گم رای اول با موسویه
با بیست الی بیست و پنج میلیون رای
رای دوم هم احمدی نژاد با هشت الی دوازده میلیون رای
سوم کروبی با پنج الی هفت میلیون
چهارم رضایی با حداکثر چهار میلیون
حالا بریم سراغ دلایلم :
۱ - فضای نارضایتی و چیزی که باعث شد دوازده سال پیش
خاتمی بیشترین آرا رو بیاره با الان فرقی نداره شاید بشه
گفت مطالبات مردم بیشتر هم شده . متاسفانه بیشتر آرا هم
واکنشی هست نسبت به وضع موجود ، نه از روی آگاهی و تحقیق .
۲ - جو عمومی مردم پس از مناظره با موسویه . و اون سه نفر
دیگه با مناظره ها ریزش آرا داشتند . در دید مردم تنها کسی
که از توی این لجن مال کردن همدیگه تمیزتر
از بقیه دراومد موسوی هست .
۳ - با روی کار اومدن موسوی ، فشار نیروهای
مخالف به نظام به حداقل خود میرسه . و در حقیقت پتانسیل
و فشار با یک سوپاپ اطمینان مواجه میشه
و این به حفظ نظام کمک می کنه . همینطور فشارهای
بین المللی به ایران کمتر خواهد شد .
۴ - خاطره ی خوب مردم از موسوی در دوران جنگ .
بعد ار بیست سال یه جورایی دل مردم برا موسوی تنگ شده بود .
مخصوصا کناره گیری او از قدرت در این بیست سال
چهره ی دوست داشتنی تری از او در ذهن مردم درست کرد .
۵ -موسوی همسر زهرا رهنورد هست و اعتقاد رهنورد
به تساوی زن و مرد ، بخش عظیمی از آرای زنان جامعه
را به سوی موسوی سرازیر می کند .
۶ - ... و دلایل دیگه ای مثل پشتیبانی یک سری از چهره های
سرشناس از موسوی و حتا سیّد بودن او کمک زیادی
به جلب آرای مردم می کند . متاسفانه باز هم بخش زیادی ازآرا مردم
سطحی ، هیجانی یا از روی لج بازی است به قول معروف
از بغض معاویه هست نه از حب علی . و هنوز مردم در آرا خود
واکنشی رفتار می کنند نه از روی اندیشه و اختیار .
در این صورت حتا اگر موسوی رای بیاره نمی تونه
کار زیادی از پیش ببره . یعنی همان بلایی که به سر
خاتمی اومد و مردم پشتش رو خالی کردن و در دوره ی
بعد هم گذاشتند احمدی نژاد سکان رو به دست بگیره .
....... این فقط یه حدسه همانطور که گفتم هیچ
تعصبی هم ندارم اگه درست ازآب در اومد که دمم گرم .
اگرم نه که متوجه میشم هنوز خیلی چیزا رو از سیاست
بلد نیستم و باید مطالعه ی بیشتری داشته باشم .
در هر صورت روی حدس خود تعصبی ندارم .
هر چند که تقریبا برام مثل روز روشنه ...
ــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــ
یکشنبه 10 خرداد1388
سلامی دوباره
سلآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ م
به خدا اینقدر شرمنده ی دوستان شده ام که نمیدونم با چه رویی این
پست رو بنویسم .
دوستایی که با کامنتای پر محبت و قشنگ
خودشون منو توی این مدت فراموش نکرده بودند . به خود واجب میدونم
به تک تک شون سر بزنم و به مرور جواب محبتاشونو بدم .
بلاخره از ساری اومدم ...
و به زودی با یه مطلب جدید و چند تا شعر میام پیشتون
ولی الا الحساب این چند تا رباعی رو خدمتتون تقدیم می کنم
امید وارم خوشتون بیاد .
![]()
![]()
![]()
در لذتها عذاب را معنا کن
در چشمه برو سراب را معنا کن
شاعر شده ام که دل به دریا بزنم
شاعر شدن حباب را معنا کن
![]()
![]()
![]()
... این رباعی رو برا یه عزیز پیامک زدم برام نوشت "منظورتو نفهمیدم "
منم فی البداهه براش نوشتم :
ـــــــــــــ
لا حول بگو کتاب را می فهمی
بی مدرسه تو حساب را می فهمی
یکبار بیا مستی ما تجربه کن ...
در لذتها عذاب را می فهمی !
![]()
![]()
![]()
این هم یه رباعی بهم پیوسته که
چنداشو براتون می نویسم :
ــــــــــــــ
جانا دل من تنگ ، تو دلبازش کن
از عشق تو پر درد بیا نازش کن
یک قصه در این جهان ندارد پایان
آن قصه ی عشق توست ، آغازش کن
![]()
![]()
![]()
جانا به خدا قلب من از آهن نیست
این درد به جان است و روان از تن نیست
از روی تو شد ظلمت من مهتابی
این نور از عشق تو بود از من نیست
![]()
![]()
![]()
ابروی تو از هر دو جهانم بهتر
نوش لبت از شهد روانم بهتر
در وقت وصال تو خدا می تابد
دیدار تو از وقت اذانم بهتر
جمعه 14 فروردین1388
هفت سین
و به شیرینی عسل ![]()
... کماکان پیش کندوها ی زنبور عسل هستم
فردا هم اگه خدا بخواد دوباره سر کارم بر می گردم
توی این چند روز جهت بازدید عید تهران بودم و الان که فرصتی حاصل
شد بهتر دیدم یه سر وبلاگ بزنم و یه هفت سین ناقابل خدمت
دوستان تقدیم کنم :
سلام و سجده و سوگند و سوره ی یاسین ![]()
سخن بگو به سپاس از الهه هفت سین ![]()
بیا بیا به سرور و بیا تو دست افشان ![]()
بخوان بخوان تو مقلب قلوب و گو آمین ![]()
شاد و پیروز باشید ![]()
چهارشنبه 30 بهمن1387
... و "بودن" نفس می کشید + (داخل پرانتز )
... و باز کوچی دیگر ((داخل پرانتز ))
هفته ی قبل به حول و قوه ی الهی زنبورامو بردم ساری
یه جا توی " جاده ی گلما " جای خیلی قشنگیه . جا همتون
خالی . بعد از عید هم چادر و تشکیلاتو مجهز میبرم و
تا آخر اردی بهشت همونجا میمونم . برا همین هم زیاد نمی تونم
بهتون سر بزنم ایشالله که عذرم موجهه و غیبت رد نمی کنین
هر کی هم بهم سر بزنه به رسم مهمون نوازی یه شیشه
عسل پیشم داره . ![]()
فقط برا اینکه دست خالی نیومده باشم آخرین شعرمو
براتون همینجا می نویسم یه رباعیه که برا بعضی دوستا
به صورت پیامک فرستادم . تازه از تنور داغ طبع دراومده .
به خوبی خودتون هر چقدر هم که
نارسا و ناجور شده ببخشید منو ... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یک راه برو سکون سینا در او
یک جمله بگو سکوت صحرا در او
در نفرت خود بارقه ی عشق ببین
یک خشک بجو هزار دریا در او
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دلم براتون تنگ میشه ![]()
دوستون دارم![]()
![]()
به دعای همتون محتاج ![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط اسماعیل در: ۲:۳۰:۰۰
۲۲/ ۱۲ / ۱۳۸۷
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوستان و یاران
همانطور که در پست قبل گفتم ، درست است که خدا یکی است ولی
برداشتهای ما از یگانگی خدامتفاوت است . به طور کلی همانطور که نمی توان در
این دنیای پهناور دو نفر شبیه به هم پیدا کرد ، دو برداشت یکسان را ( از هر
چیزی ) نیز نمی توان از دو نفر انتظار داشت. به قولی اگر همه ی انسانها به یک
درخت نگاه کنند ، به تعداد انسانهای بیننده درختانی دیده شده که همه ی آنها با
هم متفاوتند . قصه ی شروع خلقت را بارها به قلم اساطیری ، در فرهنگهای مختلف
خوانده ایم .ادیان و کتب آسمانی نیز دراین باره چیزهایی گفته اند که همه ی آن
چیزی نبوده که باید گفته می شده و از طرفی چون به زبان تمثیل و استعاره گفته
شده خود " حقیقت " نبوده . در این پست سعی می کنم شروع خلقت و راز عدد سه
را به آن صورت که شخصاً فکر می کنم به تصویر بکشم . به این امید که شاید !!! به
درک گوشه ای از حقیقت ( هر چند ناقص ) کمک کرده باشم .
دوستان عزیز و گلم ، نمی دانید چقدر مرا مدیون خود می کنید اگر در این نوشتار نیز
نظرتان را بنویسید یا اینکه بگویید شما شروع خلقت را چگونه دیده اید ؟
برداشتهای ما همانند قطعات یک جورچین ( پا زل ) خواهد بودکه اگر به مهربانی
کنار هم قرار گیرند میتوانند قسمت بزرگتری از تصویر حقیقی را نشان دهند .
و این در صورتی امکان پذیر خواهد بود که ما هم مانند قطعات "جورچین"
بتوانیم یکدیگر را مهربانانه کنار هم بپذیریم .
اگر به " بنی آدم اعضای یکدیگرند " فکر کنیم ، خواهیم دید یک تفسیرزیبا از این
بیت به هم پیوستن افکار ما می باشد زیرا : " همه چیز را همگان دانند "
داستان " سیمرغ " در منطق الطیر عطار نیشابوری به نوعی اشاره به همین مسئله
دارد که برای رسیدن به سر منزل مقصود باید از " کثرت " به " وحدت " رسید .
و اما داستان :
خارج از زمان و مکان
و در لحظه ای بی تاریخ
در آن ناکجا آباد هیچ چیز نبود .
نه اندازه ای و نه حرکتی
تنها حضور بود و حضور
"حضور ِ" محض
" بودنِ " محض
و به غیر آن هیچ !
و این " حضور خالص " غرق در زیبایی و شادی !
بودن به زیبایی خود نگاه کرد
و در آن تنهایی عظیم ، عاشق زیبایی خود گشت
خود " عاشق " و خود " معشوق "
و اینگونه "عشق" متولد شد
اولین مثلث زیبای خلقت شکل گرفت
عشق ، عاشق ، معشوق
... بودن ، ـــــــــــــــ " نور" بود
نوری یگانه و خالص
نور از منشور " عشق ، عاشق ، معشوق " گذشت
هفت رنگ " و " هفت آهنگ " و " هفت سنگ " از آن بیرون آمد "
انفجار بزرگ ، تولد کائنات...
" هستی " ، هست شد
با هر " دَمِ " بودن ، نور تا بی نهایت پیش می رفت و از مبدا خود دور می شد
و هر چه دورتر، کدرتر و سنگین تر
و با هر "باز دم" به درونِ "بودن محض" مکیده می شدند
و باز سکوت بود و فراموشی...
" بودن " ، در مرکز هستی
" بودن " ، یگانه ی هستی
" بودن " ، زاینده ی هستی
... و " بودن " نفس می کشید .
جمعه 11 بهمن1387
عدد سه
درود ...
اول یه خواهش ![]()
![]()
بالا غیرتا
پس از خوندن مطلب حتما نظر بدین . هرچند کوتاه ، چند مثال هم شما بزنید ...
چه مثالی ؟ خب بخونید ... منظورمو متوجه میشید![]()
ــــــــــــــــ![]()
![]()
![]()
......سالها پیش جایی خواندم " هر گاه به پدیده ای برخوردید که دور و بر شما تکرار شده ، بدانید رازی پشت سر خود دارد " مثالی هم آورده بود . گفته بود چرا طبیعت به گردی و انحنا یا چرخش اینقدر علاقه دارد ؟ مثلا اینکه چرا میوه ها ، اجرام سماوی ، حباب آب و قطرات باران گردند ؟ یا چرا همه چیز دور میزند... ؟ از چرخش الکترونها به دور هسته ، تا چرخش سیاره ها به دور خورشید ، گرد باد ، گرداب و از خیلی چیزهای دیگر نیز نمونه هایی نشان داده بود . و حتا اینکه چرا مسلمانان به دور خانه ی خدا می چرخند در این پست قصد دارم این مطلب را پیرامو ن " عدد سه " دنبال کنم . زیرا عدد سه نیز از جمله مواردی است که زیاد با آن برخورد داریم .به چند مورد اشاره میکنم . بقیه را خودتان جستجو کنید ، بعد سعی کنید آن راز را پیدا کنید . لازم به ذکر نیست که همه ی شما به فراخور خود میتونید به کشف و شهودی دست پیدا کنید . هرچند که در نهایت شاید راز بزرگ " عدد سه " از دید همه ی ما پوشیده بماند .هاتف اصفهانی درترجیع بند معروف خود بیتی دارد ، می گوید : " سه نگردد بریشم ار او را - پرنیان خوانی و حریر و پرند "در حقیقت اشاره به تثلیث دارد ( اعتقاد به سه خدایی مسیحیان ) . میگوید اگرکسی بر فرض بگوید خدا سه تاست و نامهای مختلفی به آن بدهد باز هم خدا یکی است. مانند ابریشم که اگر به سه نام پرنیان و حریر و پرند خوانده شود ، سه تا نمی شود و باز همان ابریشم می ماند . اگر درست فکر کنیم میبینیم درست است که خدا یکی است ولی برداشتهای ما از یگانگی خداوند متفاوت است و این سه گانگی به صورتهای گوناگون در ادیان و اندیشه های گوناگون رواج دارد . قرا ن نیز در سوره ی " ناس " از سه منظر به توحید نگاه میکند : " رب الناس " ، " ملک الناس " ، اله الناس " که به ترتیب اشاره به رب ( مربی و پروردگاری خدا بر انسان ) ، ملک ( مالکیت و پادشاهی خدا بر انسان ) و اله ( معبود و معشوقگی خدا بر انسان ) دارد .در یکی از معابد هند بتی هست که سه عضو سر ، قلب و دست آن را با شکل خاصی تراشیده اند . در قران سه آیه وجود دارد که برای برتری و نزدیکی انسان به خدا سه ملاک را مطرح کرده : آنها که جهاد و کوشش می کنند ، آنها که علم می آموزند و آنها که پرهیز کاری پیشه می کنند . خوب که دقت کنیم میبینیم آنچه که انسان در زندگی باید انجام بدهد و وظیفه و رسالت انسانی اوست در همین سه مورد خلاصه می شود . به طوری که اگر یکی از این سه مورد نباشد انسان هم به اهدافش ( اعم از مادی و معنوی ) نخواهد رسید . مثالی میزنم : تصور کنید در روستایی زندگی می کنید که معامله در آن به صورت داد و ستد صورت می گیرد برای ایجاد یک کسب و کار و ادامه ی زندگی در این روستا شما دقیقا به این سه مورد نیاز پیدا می کنید . اول اینکه شما باید بتوانید اعتماد و محبت مردم روستا را به خود جلب کنید و این جز با خیر خواهی و انسانی خوب بودن ( پرهیز کاری ) به دست نمی آید ، زیرا بار کج هیچگاه به منزل نمی رسد . دوم اینکه هر کاری بخواهید کنید نیازبه آموزش و فراگیری در آن شغل دارید. ( علم ) و بلاخره سوم کار و عمل شماست( جهاد و کوشش ) زیرا با خانه نشستن، نه خانه ای درست می شود و نه محصولی به دست می آید . این مثال را به این صورت بیان کردم که کسی سفسطه بازانه پای پول را وسط نکشد . زیرا پول هم به دست کسی می رسد که به توانایی (قابلیت کار کردن ) و دانایی ( علم و دانش) مجهز باشد . ادبیات ما سرشار از اشاره هایی است به این موارد . حافظ به تقوی و دانش اشاره دارد. اما او در مقامی بالاترقرار گرفته و می گوید " تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری است – راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش . مولوی هم با ذکر حدیثی از پیامبر توکل را به کار و فعالیت مشروط می کند : " گفت پیغمبر به آواز بلند – با توکل زانوی اشتر ببند .اشاره دارد به داستان شخصی که بدون اینکه شتر خود را با طناب ببندد ( موتور خود را زنجیر کند ) وارد مسجد می شود و می گوید انشاالله شتر سر جای خود می ماند . پیامبر به او گوشزد می کند " اول شتر خود را ببند سپس توکل کن " در زندگی نیز شاهدیم اگر کسی در خانه بنشیند با توکل نمی تواند به امور روزانه ی خود بپردازد . یعنی اینکه " نابرده رنج گنج میسر نمی شود" تصور کنید می خواهید برای شهرتان نماینده ای انتخاب می کنید ، آیا هر ملاکی که داشته باشید زیر مجموعه ای از توانایی ، دانایی و پرهیزکاری نخواهد بود ؟ گویی تعادل و ترقی انسان زمانی دست می دهد که بروی این سه پایه قرار گیرد. مثالهای دیگر را با هم مرور می کنیم : اولین شکل هندسی که با حداقل پاره خط های مستقیم به دست می آید مثلث است با سه زاویه و سه ضلع . دوستانی که در رشته ی ریاضی و هندسه تحصیل کرده اند به اهمیت عدد سه آگاهند . . مثالی میزنم فرض کنید میله ی آنتن پشت بامتان را می خواهید مهار کنید به طوریکه در برابر باد مقاومت کند . حداقل ریسمانی که باید به میله متصل کنید چه تعدادی است ؟ بله شما به سه ریسمان نیاز دارید که با زوایای صد و بیست درجه به میله متصل شده باشند. برای افروختن آتش نیاز به سه عامل : ماده ی سوختنی ، اکسیژن و حرارت دارید . همانطور که برای سوخت و ساز داخلی بدن و زنده ماندنتان نیاز به اکسیژن ،غذا و آب دارید . ولی برای زندگی کردن و ادامه نسل نیاز به همین نیاز های اولیه ی حیات ( هوا ،آب ،غذا ) بعلاوه ی امنیت و حرکت دارید . درک اهمیت امنیت برای زندگی کردن سخت نیست و لی در باره ی اهمیت حرکت همین قدر کافی است که بگوییم : ما زنده به آنیم که آرام نگیریم - موجیم که خاموشی ما در عدم ماست . زرتشت از پندار نیک ، گفتار نیک و کردار نیک سخن می گوید که به نوعی یاد آور همان توانایی ، دانایی و پرهیز کاری می باشد .در مقابل شریعتی ما را از مثلث زور و زر و تزویر بر حذر می دارد . او به مثلث( عرفان) ، ( برابری) و ( آگاهی ) نیز اشاره می کند . از طرف دیگر با سه اندیشه ی دمکراسی در غرب ، سوسیالیزم در شرق و دغدغه های دینی در خاور میانه مواجهیم و همانطور که میبینید ارتباط مستقیمی با مثلث های ذکر شده دارد . اجزای سازنده ی اتم پروتون و نوترون و الکترون هستند .ما در دنیای سه بعدی زندگی می کنیم .زمان را به گذشته و حال و آینده تقسیم می کنیم . در دستور زبان فعل ، فاعل و مفعول را داریم که خود این مسئله به خیلی چیز های دیگر اشاره می کند مانند عشق عاشق و معشوق . سفر نیز به سه جزء مبدا و مسیر و مقصد تقسیم می شود . و آخر اینکه اصول دین ما توحید و نبوت و معاد است . تز و آنتی تز و سنتز هم از موارد مشابه است که خیلی چیزهای دیگر را به ما در این مثلث نشان می دهد . به طور کلی شما نمی توانید چیزی را در تمام هستی پیدا کنید که یا خودش مثلث نباشد ، یا اینکه یکی از اضلاع یک مثلث نباشد . چون هر چیز که هست ، در "بودن" خود یا تز است یا آنتی تز یا اینکه سنتز . ...
این بحث را در پستی دیگر ادامه می دهیم ....
چهارشنبه 25 دی1387
پرسش و پاسخ
هر چند خطاب این پست با قاسم عزیز است ولی روشن است
هر کسی می تواند در این پرسش و پاسخ شرکت کند . هنوز
هم نمی دانم چرا قرعه ی فال به نام "قاسم " خورد . طرف
سوالات من همه هستند .... خسرو ، قطره ، محبوبه ، عمو لی
، فرانک ،
قاسم عزیز !
خیلییییییی سوال ازت دارم .......... اگه بپرسم جوابشونو می
دی؟ از زیر سوالا که در نمی ری[چشمک] ؟ اگه دوست داری به
سوالای من جواب بدی همین الان چند تاشو ازت بپرسم...؟ در
ضمن من هم برای هر سوالی که اگه داشته باشی ، به پاسخ
گو یی حاضرم .این را هم بگویم : این دعوت به یک مبارزه
نیست من اسمش را یک عشق بازی تمام عیار می گذارم .
بریم سر سوال :
۱ _ فرق انسان و حیوان از نظر شما .
۲ _ یکی گفت :(بودن یا نبودن ؟ ) برای شما مسئله کدام است؟
۳ _ما ( انسانها ) دقیقا به دنبال چه هستیم ؟( هدف غایی وجود انسان )
۴ _ راز عدد سه . ( دلیل تکرار این عدد در جهان ... )
دوشنبه 9 دی1387
هزار قطره عطش (عجب چه جشن غریبی به کربلا برپاست !)
شاید این مثنوی در نوع خود با تمام اشعاری که تا به حال به مناسبت عاشورا گفته شده است و خوانده اید متفاوت باشد .فقط خواهشم این است که حوصله کنید و آن را تا به آخر بخوانید . برای دوستانی که کم حوصله تر هستند بعضی ابیات را رنگی نموده ام . چند بیت آن را همین جا می نویسم .
....................
..... عزا نباشد و بنگــر کــه جشــن چـلچـلـه هاست
عـجب ! چه جـشن غریبـی به کربلا برپاسـت !
اگــر ز ِ سـؤء تفــاهــم نمــی هرا سیـــد م
بــه جشــن کــربُبـَـلا تـا بــه صـــور رقصیدم
وجــب ، وجـــب شـده زرّین زمین ز کرببلا
زمان ، زمان ، چه دل انگیز روز عاشورا
چــو "مــا رَأیــتُ و الا جمیــل" در گــوشــم
چرا به تن چــو کلاغــان سیــاه می پـوشم ؟
بیا بــر آیــنه ، بــر روی مـــاه ، خـنده کــنیم
هــزار زهــره ی زهــرا دوباره زنده کـنیــم
" هزار قطره عطش "
خیال می کنم امشب به سایه های سفید
کسی درون سفیدی ، سفـید می رقصیـد
کسی که آیـنه ای از نگاه و گیسـو بود
به قلب شیشه ی فانوس ماه سو سو بود
خیال می کنم امشب خدا خیال کند
خدا کند که کویر از خدا سؤال کند
از آسمان چه سروری دوباره می ریزد
خیال می کنم امشب ستاره می ریزد
**********
قسم به آتش و اشک و قسم به آه امشب
که هم قسم شده ام با کویر و ماه امـشب
تو را به نای بلندت حکایتی دیگر
از این فراق و جدایی شکایتی دیگر
تو را به غربت این کاروان و جاده قسم
در این کویر دعا کن به صفر ساده رسم
مرا ببین ، که تو را دیده ام ، تماشا کن
مرا ز غربت گلدان بچین و احیاء کن
غزل ، ستاره و خلوت ، کویر و ماسه ، بلور
که کافرانه وزد این غزل در این شب شور
بیا که لحظه به لحظه به خواب می ریسم
قسم به ماسه و صحرا سراب می لیسم
عطش عطش هوسم ، چشمه ی گناهت کو ؟
به بی کرانه کویرت یگانه چاهت کو ؟
به پینه پینه ی دستم چروک چشمانم
نه منتظر به غدیرم نه ابر و بارانم
که از کویر تو این چاک چاک ما را بس!
کویر من تو به جایی هلاک ما را بس!
به هر تپش تو شروعی ، تو قلب کانونی
یگانه جاری هستی ، یگانه کارونی
تو را ترانه ی هستی خطاب می بینم
به بار عام تو عالم مجاب می بینم
**********
شبی که خط مدیدی در آسمانت بود
طلایه دار جدیدی بر آستانت بود
و آسمان قطراتی جدید می نوشید
زمین به طرز عجیبی سفید می پوشید
زمین به وسعت ابری برابر ابری شد
بر آسمان ز کویرت شهید جاری شد
ترانه خوان به کف ساغر از بلا می گفت
ز ِ پای کوب کروبیّ کربلا می گفت
ز هفت تا دو، صغیر و ز هفت، تا دو کبیر
ز هفت تا دو ، دو آیینه ضرب در تکبیر
**********
خیال می کنم از پشت واژه ها مقصود
طلوع کرده و تابیده مثنوی بر دود
به ظلمتی که چو بختک فتاده دود آسا
بگو تو دار شفایی ز مشهد عیسی
ببین که غربت عیسی به ارتفاع صلیب
سروده نغمه ی باران ز آیه های غریب
تو را به غربت گلهای در بلا سوگند
تو را به خون صلیبی نینوا سوگند
ببار بر من و بر ماسه های داغ کویر
"هزار قطره عطش" کوچه کوچه باغ کویر
**********
من این حماسه ی صحرا چرا نمی فهمم ؟
"هزار قطره عطش" را چرا نمی فهمم ؟
تو ای زمانه به دوران چگونه یک روزی ؟
تو قطره قطره به دریا چگونه پیروزی ؟
بگو تبار تبر را چگونه بخشیدی ؟
هزار تیغ و سپر را چگونه بخشیدی ؟
تو را به گرگ خشونت برادران حسود
تو امن و گندم و راحت به روزگار کبود
تو رابه کوچه و بازار سنگ و خاکستر
تو مهربان و عیادت مریض در بستر
دلم به حال تبار تبر چه می سوزد !
به حال تیغ و درفش و سپرچه می سوزد !
**********
خیال می کنم این دل که سخت لرزید ه است
غزاله دختر صحرا سه ساله را دید ه است
سؤال می کنم از دل که خوب می جوشی ؟
ز چشم زهره ی زهرا دوباره می نوشی ؟
دل از پیــاله ی چـشمـان او دلاور شد
جهان ز چشمه ی شهلای او منوّر شد
**********
خیال می کنم این واقعه که نامش رفت
فغان و مویه و مرثیه شد پیامش رفت
از آن درخت و از آن میوه کال آوردیم
بـه ابـتذال کشـیدیم و قـال آوردیـم
به ابتذال کشیدیم انقلاب حسین !
حلیم و قیمه و نذری پیام ناب حسین !
حکایت علم و مشک مو به مو گفتیم
به جای مشق عطش هی عمو عمو گفتیم !!!
به سینه مشت زدیم و به پشت خود زنجیر
چه بوده حاصل ما از حماسه ، جز تخدیر؟
بمیرد اهرمنی کز حماسه افیون ساخت
هزار سال سیه این خرافه جا انداخت
بمیرد اهرمنی کز خرافه دود آورد
قداره و قمه بر فرق ما فرود آورد
هلاک گردد و این سایه ها سفید آید
کسی برقصد و این خانه بوی عید آید
که کل یوم چراغان ز روز عاشورا
که کل عرض همه پای کوب کرببلا
**********
من این عزا به چراغان چرا نمی فهمم ؟
عَلَم ، کــُُتـَل ، به خیابان چرا نمی فهمم ؟
نگاه می کنم این مویه ها چه بی معنی است!
مگر جهان ز ِ زُلال سلاله ها خالی است ؟
چه جای گریه به خورشید و ماه و ناهید است
پرنده مردنی اما عروج جاوید است
گمان مبر که از این گریه داد می گردد
قسم که دشمن دیرینه شاد می گردد
**********
بــه هــر کجـا که نگه می کــنم عـزاداری اسـت !
چه رسم و این چه غلط ،این چه دین نگهداری است ؟
عزا نباشد و بنگــر کــه جشــن چـلچـلـه هاست
عـجب ! چه جـشن غریبـی به کربلا برپاسـت !
اگــر ز ِ سـؤء تفــاهــم نمــی هرا سیـــد م
بــه جشــن کــربُبـَـلا تـا بــه صـــور رقصیدم
وجــب ، وجـــب شـده زرّین زمین ز کرببلا
زمان ، زمان ، چه دل انگیز روز عاشورا
چــو "مــا رَأیــتُ و الا جمیــل" در گــوشــم
چرا به تن چــو کلاغــان سیــاه می پـوشم ؟
بیا بــر آیــنه ، بــر روی مـــاه ، خـنده کــنیم
هــزار زهــره ی زهــرا دوباره زنده کـنیــم
بیــا کـه خــنده کنیـــم "ایـُها الـــمّد ثــّر ، قـــُم ! "
"فـــانــذروا و ثــیابـک فــَـطـَهّــر" ای مــردم !
بیا تو بشنو از آن لب به جای این فــریــاد
کــه " الحیــاةُ عــقیده " کــه " الحیاة ُ جهاد "
**********
بیــا کـه جـور دگـر بـر عـطش نگاه کنیم
مبـاد بـار دگــر بــــر حمــاســه آه کـــنیـــم
مثال می زنم از غنچه ی به خون غلطان
همان که پر زد و شد از کف پدر پرّان
چو تیر اهرمنش آن گلوی گل بوسید
هــزار غنچه بــه لبــهای باغبان خندید
لبـــش بـــه شـــکوه و نالــه گشوده کی شد بــاز؟
قــَد َش ز ِکــوچـــک پرّان خـَموده کی شد باز؟
بر آســمان کــف دســـت خضـــاب بالا برد
ز ِ قطـــره قطـــره ی یاقـــوت تـــر تمنــّا برد
بـــر آسمان قــطراتـــی جدید رقصـــان کـــرد
هـــزار قطره عــطش را چو دُر به دامان کرد
وَ ارمـــغـــان عـجیبــی بر آسمــان داد او
وَ خطّ ِ سُـرخ ِ مــدیدی بــر ایــن زمان داد او
وَ آسـمان و زمین قطره قطره پُر نـَم شد
وَ مرگ تا به کمر در برا برش خم شد !!!
التماس دعا
سه شنبه 19 آذر1387
... تو هم مرا ببین
من تو را دیدم
تو هم مرا ببین ...
سلام و درود
به دنبال صحبتی که در پست قبل داشتم که چرا نمی
توانیم یاد گرفته هایمان را در زندگی عملی کنیم و باورهای
ذهنی خود را در دلمان بیاوریم ؛ در این پست قصد دارم یکی
ازتاثیرگذارترین ریاضت های عملی را که تا حدودی فایده هایش
شامل حالم شده ، با شما در میان بگذارم . این تمرین عملی
می تواند ما را به نقطه ای برساند که بتوانیم گوشه ای از باورهایمان
را از ذهن و زبان ، به دل آوریم . خود من اصلا در این تمرین شاگرد خوبی
نیستم ولی با این حال آرزو می کنم شما بتوانید درآن پیشرفت کنید
و روزی برسد که دست دوست و برادر کوچکتان را نیز بگیرید .
یکی از موانع یا به قولی یکی از حجابهایی که باعث می شود نتوانیم
به "آزادی" از خود برسیم ، و به سبـُکی خوش آیند " دل کندن" دست
پیدا کنیم ، مسئله ی دفاع از خود است .گاهی ما دفا ع ا زخود را با
دفاع از حقیقت اشتباه می گیریم . نشانه اش هم این است که اگر به
راستی مدافع حقیقت باشیم ؛ در این راه نه خسته می شویم ، نه
عصبانی و خشمگینیم . افسرده و سر خورده نمی شویم و به بحران
و بن بست نیز نمی رسیم در حالیکه در دفاع از خود همه ی این بلا ها
سرمان می آید . لطفا بررسی کنید و ببینیدکه در بیشتر موارد
( شاید هم در همه ی آنها ) ما مشغول دفاع از خود هستیم نه حقیقت .
حقیقت نیاز به رقابت کردن ندارد و از دفاع اینگونه ی ما نیز بی نیاز است .
مسئله این نیست که در چالش با دیگران سخن ما بر حق است یا به باطل .
مسئله آن است که رعایت انصاف نمی کنیم و گاهی برای رسیدن به یک
حق چندین حق دیگر را زیر پا می گذاریم . اگر دغدغه ی ما "حق " باشد
به این ماجراها نمی افتیم . یادمان باشد طریقه ی ما " ماکیـّاولی " نیست که
شعارش این بود : " هدف وسیله را توجیه می کند " .
عادت کرده ایم به محض آنکه کسی بر علیه ما موضع گیری کند ، انتقادی
داشته باشد ، یا اینکه حقی را از ما پایمال کند، زمین و زمان را به هم
بدوزیم و سریع در مقام " مقابله به مثـل" قرار بگیریم . تلافی می کنیم ،
حمله ور می شویم و به هر قیمتی که شده می خواهیم حرف خود را
به کرسی بنشانیم . تا به حال فکر کرده اید شاید راه دیگری هم وجود
داشته باشد ؟
این بار بیایید فقط با عشق گوش دهید ؛ اگر کسی انتقادی کرد سرخ و
سفید نشوید. خودتان را اذیت نکنید فقط با صبر و حوصله گوش کنید و
بگذارید گاهی طرف مقابلتان هر چه دل تنگش خواست بگوید .
حاضر جوابی نکنید ، بحث راه نیاندازید و انرژی تان را بیهوده هدر ندهید .
مطمئن باشید هیچ اتفاقی نمی افتد. اتفاقا وجه شما بیشتر و زیباتر
هم می شود . گاهی سعی کنید ظرفیت فحش خوریتان را بالا ببرید .
مراقب باشید ! شما "امام حسین" نیستید طرف مقابلتان هم "شمر و یزید"
نیست. او یا همسرتان است یا بلاخره یکی از اعضای خانواده تان ، شاید
هم دوست و همکارتان باشد.حتی اگرشرایط شما "کربلایی" باشد
که در آن قرار گرفته اید ، می دانید "حسین" با نفرت شمشیر نمی زد .
"علی" هم همینطور بود آنها با عشق می جنگیدند . داستان آب دهان
انداختن "عمر ابن عبدود " بر چهره ی "علی" داستانی است که می تواند
پیامهای زیادی برایمان داشته باشد . چرا "علی " با نفرت و غضب نمی جنگید ؟
راز ماندگاری این عزیزان نیز در همین است .شما چرا نمی توانید با عشق
به گله مندی وانتقاد دوستا نتان گوش کنید ؟!
دست کم قواعد بازی را که می توانید رعایت کنید ! اگراز قاعده خارج شویم
در همان راهی قرار می گیریم که جنایتکاران جنگی قرار گرفتند . آنها نیز
از همینجا شروع کردند که به آنجا رسیدند .
بعد از آنکه با عشق و حوصله به انتقاد های طرف مقابلتان گوش دادید ،
کمی مکث کنید و چند نفس عمیق بکشید . کاری نداشته باشید که سخنان او
درست بود یا غلط ، صرف نظر از اینکه شما بر حق هستید یا طرف مقابلتان ،
فقط به این فکر کنید که اگر حتی حق با شما بوده، چه کار می توانستید کنید
یا چه روشی می توانسته اید در پیش بگیرید که کار شما با او به اینجا کشیده
نمی شد. سعی کنید خودتان را به جای او بگذارید خواهید دید که ؛ او فقط به
دلجویی شما نیاز داشته ، و محبت شما را می خواسته بنابراین صادقانه و
با محبـّت از او دلجویی کنید دستانش را در دست بگیرید ،لمسش کنید و به
چشمانش نگاه کنید. شاهد انرژی سیّالی باشید که از راه چشمها و دستها
بین شما در جریان است .
..................
..........
...
آنگاه دری از بهشت برویتان باز می شود .
چشمه هایی از عشق در دلتان می جوشد ،
و می بینید کاری طاقت فرسا بر شما چه آسان شده
و چه آسان می توانید او را ببخشید ،
شانه هایتان را برای اشک ریختن و بخشش به هم هدیه دهید،
و پیوند خوردن زیبای دو قلب را با هم تجربه کنید .
لطفا حسابگری نکنید و تنها به ندای دل خود گوش دهید .
خرابش نکنید ! قدر این لحظات با شکوه و زیبا را بدانید.
از او صادقانه دلجویی کنید ، لمسش کنید ، و غبار تیره ی
کدورت را از او و خود بزدایید .
از من نخواهید نتایج شگفت انگیز این ماجرا را برای شما
شرح دهم راستش را بخواهید خود نیز دقیقا نمی دانم چه
اتفاقی می افتد . اما بگذارید خودتان آن را کشف کنید .
این اهمیت دارد که شما شخصا به کشف آن نا ئل شوید ،
تا جزیی از شهود شخصی شما شود .
آنگاه می توانید آن را با شادی
با دیگران سهیم شوید .
با هم زمزمه کنیم :
عشـــــــق
را بــا دستهــــایی مـــهــــربـــــان
هـــر کـــه قـســمــتـــت مـــی کــنــــد
مـــانــنــد مــــاسـت .


