جمعه 24 خرداد1387
ادامه ی داستان "دل و سوزن "
عزیزان
در این پست٬ داستان " دل و سوزن " ادامه پیدا می کند .
اینجا سعی کردم به این موضوع اشاره کنم که اگر صاحب دلی به کشف٬ اشراق٬
یا به عبارتی به شادی برسد نمی تواند دیگران را بی خبر بگذارد .
او چنان از خود بیخود می شود که اگر "شمع آجینش " هم کنند
دست ازگفتن آن بر نمی د ارد . و این به هیچ دین و ملیت و عصر و حتا به موضوع
خاصی محدود نیست . می تواند این شخص ارشمیدس باشد که از حمام برهنه
بیرون زند و فریاد برآورد که "یافتم یافتم " میتواند منصور باشد و "انا الحق" گویان
به پای چوبه ی دار خود برود .
ولی همه ی این روشن شدگان در یک چیز وجه مشترکی دارند
و آن این است که از یافته ی آنها همه به فیض میرسند و تا ابد مردم از برکت کشف
و شهود این اشخاص بهره مندند . هر چند که غالباً مورد بی مهری واقع می شوند
و تا مدتها کسی از راز آنها خبردار نمی شود . این اشخاص تاریخ انقضاء ندارند
ولی عجیب آنکه حیاط حقیقی این افراد مدتها بعد از مرگ آنها شروع می شود .
با هم ادامه داستان را می خوانیم .
(( قد قلم ))
صبح سحر پنجره ام باز شد
زود چه امروز من آغاز شد
وا نشده چشم، قلم قد کشید
بر ورق آمد خط ممتد کشید
"قد قلم"خواست که قامت کند
بر ورق آید که قیامت کند
چشم ورق "سرمه جادو"کشد
چرخ چو درویش زند،"هو"کشد
چون به سفیدی ورق آمد عروس
رفت چو داماد،رخش داد بوس
بوسه او"نقطه"پرگار شد
خال لب و دیده بیمار شد
رفت چو "روح القدس" و لمس کرد
آه در آن سینه چون شمس کرد
گشت قلم بر ورق افراشته
تخم سخن سینه او کاشته
چون ورق آراسته شد از قلم
طفل سخن خواسته شد از عدم
طفل سخم "نام" به گهواره گفت
"نام" به گهواره به یکباره گفت
طفل سخن آمد و در بامداد
بر ورق پاک شهادت بداد
طفل سخن گفت که پیغمبرم
گوش بیارید خبر آورم
"بـــــــــاقـــــــــــــــــــــــــــی قصــــــــــه دل "
((یا سوره ی الماس))
" دل " که کنون روشن پر نور بود
چون مه و مهپاره وچون حور بود
شهد و عسل بر لب و دندان زده
خنده چو آن پسته خندان زده
روشن و رخشنده و زیبا شده
بال در آورده ثریا شده
نور در او "سوره الماس" داد
پر شده از شادی و "آماس" داد
شاد شد و مست ز پیمان دوست
تا که نگنجید ز شادی به پوست
همچو اناری که به شاخ درخت
قاچ زند سخت ز شادی به رخت
سرخ و سفیدش همه پیدا شود
راز پس پرده هویدا شود
پیرهن نازک خود پاره کرد
مشکل "آماس" خود او چاره کرد
مست شد و مست گریبان درید
داد زد و داد به یاران نوید
خنده به غبغب چو رسد چاره نیست
چاره آن جز دهن پاره نیست
سینه پر شیر ورم می کند
شیر دهد نیک کرم میکند
شاخه پر بار که آویز شد
از بر و از میوه که لبریز شد
خم شود و بار به یاران دهد
ابر بهاری نم و باران دهد
نعره زند سینه که دوشنده کو؟
ناله کند یاس که نوشنده کو؟
کیست که آید بدوشد مرا؟
بهر خدا آید و نوشد مرا
"دل" که چو گل باد بهاری بدید
داد به زنبور به عطرش نوید
عطر گل آن ناله که زنبور کو؟
گرد من آن وز وز پر شور کو؟
"عطر دل" این خرّمی و دل خوشی
"شعر تر و ناله نی"، بیهوشی
"عطر دل" آن مادر در شب شده
غرقه به بیماری و در تب شده
"عطر دل" آن گل که ز سرخی شکفت
خلق ازو گشته به پا خود بخفت
"عطر دل" آن قالی و بافنده ها
دیده پر اشک و به لب خنده ها
"عطر دل" آن بوی خوش لاله ها
آن شده از عشق سر از تن جدا
آن پر و آن بال ز "طیارها"
آن شده با "یار" در آن غار ها
آنکه به انگشت خود آن "شق" زده
آنکه به لب داغ "اناالحق" زده
آنکه زده مهر به لب"بیست پنج"
"تیغ دو لب" بر کف و در سینه گنج
آنکه شده "مادر باباش" او
گشته نهان از همه اوباش او
"عطر دل" آن"علم شکافنده ها"
در همه جا بذر پراکنده ها
"عطر دل" آن"یافتم و یافتم"
نور شدم بر همه کس تافتم
"عطر دل" آن "جرم که شد جذر نور"
"عطر دل" آن کار ز "مادام کور"
"عطر دل" آن مثنوی بی بدل
"خمسه" و "شهنامه" و "پانصد غزل"
"عطر دل" آن "بوالحسن" و "بایزید"
از قلم "بوعلی" و "بوسعید"
آنکه دل ما همه پر نور کرد
از خرقان و همدان،سهرورد
"عطر دل" آن شیخ که پر نور شد
"عقل" از او "سرخ" شد و جور شد
آنکه دلش روزن و چون تور گشت
جیره او نور شد و جور گشت
"عطر دل" این مفتعلن مفتعل
مثنوی از آتش دل مشتعل
جمعه 10 خرداد1387
دل و سوزن

با سلام
دوستان جان
این داستان٬ قسمتی از یک مثنویه با دویست و پنجاه بیت به نام "نبض قلم".
به دوست عزیزم "پیاله" که تازه با ایشون آشنا شدم قول دادم اینجا این
داستانو بنویسم . این اثر هم به خواست و یاری خدا تا سال بعد زیر چاپ
می رود . تقدیمش می کنم به همه ی کسانی که در مسیر یک
دل نورانی هستند .
(( دل و سوزن ))
باز قلم قصه ی دیگر نوشت
قصه ی دیگر قلم از سر ٬ نوشت
گفته به دل قصه ی او گوش کن
قصه ی خود را تو فراموش کن
گوش کن این قصه ی "روزن " کنون
قصه ی "نور" و "دل و سوزن" کنون
*********
بود دلی غرقه به دریای نور
لیک درون مات و سیه گشته کور
گشته برون نور همه سر به سر
دل سیه از نور برون بی خبر
شب همه شب باطن و دهلیز ها
تیر و دی و بهمن پاییز ها
سر زده چون کبک چنان زیر برف
بی خبر از نور ٬ زِ نور ِ شگرف
پنجره ها بسته و در چِفت بود
قفل درش آهنی و سفت بود
نی به درش رخنه نه روزن به بام
"دیو" شده دورش و دیوار نام
دل شده جولانگه خفاشها
پر شده از لاشخور و لاشها
گند زده دیو به دل بارها
رُسته به دیوار و درش خارها
گشته پر از عقرب و از مار و مور
رنگِ دل از رنگِ "مَنَ " م شد نفور
*******
حیف از آن دل که شود اینچنین
پر شود از نفرت و کین آن نگین
حیف از آن دل که نتابد ز ِ نور
زرد و زر و زار رود تنگ گور
حیف از آن خانه که آوار شد
حیف از آن گنج که پر مار شد
دل چو شب افسرده و بیمار بود
بی دل و بی دلبر و دلدار بود
*******
دل که به شب بی مه و بی نور بود
حالش از آن دلهره ناجور بود
تا که از آن دلهره او خسته شد
خسته از آن قلعه ی در بسته شد
تا که در آن حال خود اندیش کرد
سوزن عشق آمد و دل ریش کرد
*******
گفت دلا این چه سیه کاری است؟
این چه تباه و چه تَبَه کاری است؟
از چه بر این بخت رضا می شوی؟
موجب دلسوزی ما می شوی !
از چه٬ از این نور تو رَم می کنی؟
رخنه بزن زود ٬ " وَ رَ م " می کنی!
در بگشا پنجره را باز کن
خانه تکانی کن و آغاز کن
چونکه ببینی سر سوزن ز نور
پر شوی از رخنه و روزن چو تور
*********
چونکه دل از آن خبر آگاه شد
پر ز تمنّا و پُر از آه شد
گفت مرا زود تو سوزن بزن
غرقه به نورم کن و روزن بزن
دیو بکش سر بزن آن مار را
پنجره را بشکن و دیوار را
هیچ میاندیش تو از رنج من
زود تو سوزن بزن این "پنج "من
ریز کن آن "پنج حجاب" مرا
علّت این رنج و عذاب مرا
بُخل و حسد ٬ ترس و جهالت ٬ غرور
برده مرا دور ز ِ نور و سرور
زود تو آتش بزن این پرده را
زود بنوشان به من آن باده را
گوش مده ناله و این جوش من
نیش تو خوشتر بود از نوش من
نوش غلط گفتم و آن نیش بود
در دل من موجب تشویش بود
حال ز ِ لُطفت تو بیا رخنه کن
رخنه در این خانه ی ویرانه کن
*********
سوزن از آن دل چو شنید آن خطاب
رخنه زد و کرد خراب آن حجاب
سوزن اوّل چو بزد آخ کرد
آخ بر آن سوزن و سوراخ کرد
رفت به دل پرتویی از دورها
گوشه ی دل روشن از آن نورها
رفت به دل پرتویی از روزنش
کرد فراموش ٬ سر سوزنش
شاد شد آن رنج فراموش کرد
ناله و آن عربده خاموش کرد
سوزن دوّم زد و در کنده شد
نور به دل باز پراکنده شد
سوزن سوّم چو بزد آن عزیز
پرده و آن پنجره شد ریز ریز
سوزن دیگر چو به دیوار شد
ظلمت و ظلمتکده آوار شد
نور سراسر به دل آتش زده
دل شده چون کوره و آتشکده
چونکه شد آن دل همه با نور جُفت
مست شد و مست " اَنَا النّور " گفت
**********
بار الها دل ما پُر حجاب
ما همه در ظلمت و در اضطراب
سوزن قهرت به حجابم بزن
بر در و دیوار خرابم بزن
پنجشنبه 9 خرداد1387
چنگ زرین
![]()
دوستان
حدود دو سال یش شروع به سرودن یک مثنوی کردم که در آن از زبان شیطان
مطالبی عنوان شده . اشتباه نکنید من شیطان پرست نیستم فقط پیش خودم
فکر کردم که تا به حال ما هر چه شنیده ایم از خدا و پیغمبر بوده ؛
چی میشه اگه یه خورده هم پای صحبت شیطان بشینیم؟؟؟
شاید او هم حرفهایی برای گفتن داشته باشد !!!
هر چند گاهی وسط حرفای شیطان پارازیت می اندازم ولی غالباً این
شیطانه که داره صحبت می کنه .
این مثنوی در قالب ( هفت + یک ) افسون تنظیم شده و به ثبت رسیده
اگر خدا خواست (که حرفهای شیطانی اجازه نشر یابد!!! ) قصد چاپ اثر را دارم .
یکی از این افسون ها رو در این صفحه برایتان می نویسم .
در ضمن این افسون آخر شیطانه که شاید بهتر باشه افراد افسرده نخونن .
...اینو واسه این می گم که بر خلاف همه ی افسون های دیگه که شیطان
در آنها آدما روبه تصاحب کردن و دریدن و خود خواهی وسوسه می کنه ٬ این
افسون یه کمی خاصّه و بر عکس همه ی اونها در اینجا شیطان ما رو به گوشه
گیری ٬ نا اُمیدی و و در نهایت خودکشی و مرگ تشویق می کنه .
...
.....
.........
bافسون آخرa
مانده از افسون من يك پرده ی ديگر، بيا
بشنو از افسون من افسانه ی آخر، بيا
نيست افسونی، غلط گفتم كه افيون باشد آن
ترس از حركت، سكون، ترياك و توتون باشد آن
پوچی و پوكی، مخدّر، گوشه گيری انزوا
بي تفاوت بودن و زاری ، توّهُم، انتها
نااميدی، غصّه و غم، واهمه، افسردگی
بي هدف بودن، تَمارُض، يا كه مرگ ِ زندگی
.ôôôô
مرگ بر اين زندگی، ای كاش من نابودمی
مادر از اوّل نمي زادم، چرا آلودمی
مرگ براين زندگی ، اين رنج ، اين تكرار زشت
مرگ بر اين حركت و اين كار، اين بيهوده كشت
آه جز بي همدمی بهرم نباشد همدمی
اين نفس آخر شود ، ای كاش نابودم دمی
كاش افيونی زنم تا باز فَرموشم شود
من سراپا نكبتم ، ای كاش سَرپوشم شود
ôôôô
گوش كن اين نغمه را، اين نغمه همدرد تو نيست؟
از درون سينهات ، اين نغمه ی سردِ تو نيست؟
آری آری ، نغمه ی پنهان درون سينهات
می كِشی اين آه را هر روز در آيينهات
ليك آن را می كُشی در روزِ خود با مشغله
باد خاموشی زنی بر آتش اين مشعله
باز گُرّان مي شود در قلب تو اين دردِ زرد
باز مي گيرد تو را اين وسوسه ، اين دردِ سرد
اين حقيقت باز مي آيد برون از لايه ها
زندگی يعني كه ناكامی درون سايه ها
زندگی يعني كه جان كندن ، عذاب و درد و رنج
زندگی يعني شكنجه ، روز اوّل ، روز پنج
زندگی يعني كه افسوس ، آه ، حسرت ، مرگ و گور
زندگی يعني تباهی ، شب، سياهی، مرگ نور
كاش افيوني زنم تا باز فَرموشم شود
من سراپا نكبتم ای كاش سَرپوشم شود
.
ôôôô
سال ها بيچارگی، آوراگی، مرك و مِرار
سال ها زندان دنيا، خواری و جبر و فرار
گور روياهای زيبا، گور و مرگ آرزو
گم شدن در لايه های زندگي ، در تو به تو
زندگی يعني كه خوابِ يك حُبابِ روي آب
زندگی يعني كه دردِ يك سلام ِ بي جواب
ترس و بيم و دلهره، وحشت هراس و اضطراب
زندگی يعني كه ماندن در سكوت يك سراب
زندگی يعني مصيبت، نكبت و افسوس و آه
زندگی يعنی سكوتِ سردِ يك سنگِ سياه
زندگی يعني كه نفرت، نفرت از خود، از همه
واهمه از زندگی، از زمزمه، از همهمه
كاش افيونی زنم تا باز فرَموشم شود
من سراپا نكبتم، ای كاش سَرپوشم شود
.
ôôôô
گشنگی، بي سر پناهی، بي كسی با رنج و درد
در غروبِ ابری ِ يك جمعه ی ِ پاييز ِ سرد
پای ديوار ِ بلند و خسته و نقش ِ زمين
در ديار غُربت و دل پُر زِ نفرت پُر زِ كين
نی كسي تيمار دست و پاي مجروحت كند
نی كسی تسكين ِ دردِ سركش ِ روحت كند
ژنده هايی بر تن و پاپوش ِ پاره پوره پا
خاطراتی تلخ در سينه سراسر سينه سا
ôôôô
خاطراتی تلخ از آن روزگاران قديم
خاطراتی تلخ از آن روزگار بی نديم
خاطراتی تلخ از مادر، پدر از خانوار
خاطراتی تلخ از آن روزگار آزِگار
خاطراتی تلخ از تحقير و از رانده شدن
نزد مادر هم پدر مهمان ناخوانده شدن
خاطراتِ تلخ ِ نفرين و نَفير، نفرت، نفاق
چون دُمل بر قلب تو چركين و زهر آلود و چاق
خاطراتی تلخ و بس درد آور و جانكاه و سخت
از رفيق و همره و هم سفره و هم بند و تخت
خاطراتِ تلخ تنها ماندن و تنها شدن
خاطرات بي كسی بی عشق و بي رويا شدن
كاش افيونی زنم تا باز فَرموشم شود
من سراپا نِكبتم، اي كاش سَرپوشم شود
*****
اينك اينجا پایِ ديوارِ بلند و بي كسی
در ديار غربت و دل هم پُر از دلواپسيی
دل پر احساس گناه و در ندامت، در دريغ
مي زند هر لحظه زخمی تازه بر روی ِ تو جيغ
مرگ بر اين زندگی ، نفرت بر اين روز سياه
اين زمين ، اين آسمان، لعنت براين خورشيد و ماه
بر درخت و بر چمن، لعنت به گل، لعنت به باغ
لعنت و نفرين به نور روشن آن چلچراغ
لعنت و نفرين به انسان، بر قطار سرنوشت
مرگ بر اين زندگی، لعنت بر اين پيكار زشت
لعنت و نفرين بر آن روزی كه دنيا آمدم
از عدم ( لعنت به من ) روزی كه اينجا آمدم
كاش افيونی زنم تا باز فَرموشم شود
من سراپا نكبتم، ای كاش سَرپوشم شود
.ôôôô
وه كه ديگر هيچ افيونی نشد تسكين من
چاره ی اين سينه ی پر كينه و سنگين من
می روم آخر من اين ره كار من پايان شود
چاره ی اين زندگی، اين درد بي درمان شود
چوبه ی دار من ای تنها اُميد و آرزو
دوست می دارم تو را، مرگ من شوريده كو؟
مي برم در گردنم اين حلقه ی دار من است
اين دم آخر چو معشوق ِ وفادار من است
آه ای معشوق من امشب به درمانم رسان
جان من بر لب رسيده، بر لبم جانم رسان
خسته ام چون مادران امشب بيا خوابم بده
حلقه شو بر گردنم امشب بيا تابم بده
بر فراز خود بيا امشب بِبَر بالا مرا
خسته ام چون مادران امشب بگو لالا مرا
.
ôôô


