یکشنبه 28 مهر1387
پیغمبر ( قسمت اول )
این مثنوی رو تو وبلاگ بیارم
چند تا از دوستان گفتند این کارو نکن
این یکی کارت بو داره یه وقت دیدی برات
دردسر درست شد . البته این مثنوی درسته که
بعضی جاهاش یه خورده شیطون میشه و یه جاهایی
رو انگولک میکنه اما زیاد هم خطری نیست . با تمام انتقادهایی
که از وضع موجود دارم اما هیچوقت بی انصافی نمی کنم و میگم اولا
اوضاع به اون بدی که از کانالای ماهواره ای صحبتش میشه یا بعضی از دوستان
با کم لطفــی تو روزنـامــه های داخلی و وبلاگا می نویسن نیست و ثانیا بر
خلاف تصور خیلی ها ، ظرفیت "نظام" را خیلی بیشتر از اونی میدونم که بخواد با یه
مثـنوی ارکانش به لرزه در بیاد . در حال حاضر هیچ گزینه ای (در کفایت و توانایی )
برای جایگزینی با "نظام" موجود قابل مقایسه نیست . حالا این جایگزینی
میخواد با رفراندوم صورتبگیره یا خدای نکرده با کودتا و انقلاب . فقط
دوستان توجه کنند این مثنوی به صورت سریال نوشته میشه تا
اینکه همه حوصله خوندنش رو داشته باشن . با آرزوی سعادت
برای همه و به امید آنکه روزی شاهد ایرانی آباد و
آزاد باشیم . و اما داستان ........
"پیغمبر"
یه شب از چشمه ی شب نوشیدم
خواب آمد به تنم پوشیدم
خواب دیدم که منوّر شده ام
به شبی پیر و پیمبر شده ام
دور خود هاله ی نوری دارم
دست بیضا و زبوری دارم
صاحب معجز و شق القمرم
همه در حالت توپّ و تشرم
به سر امّت خود داد زنم
داد ها بر سر بیداد زنم
***
قبل آن چلّّه نشین بودم و بود
همه شب قامتم ازسر به سجود
همه در حال عبادت بودم
ترک معصیت و عادت بودم
تا شبی آمده جبریل به غار
که دمار از بت و بتخانه در آر
لیک بتها نه گمان از چوب اند
نشکن و خارجی و مرغوب اند
نتوان با تبر و تیشه زد آن
که به بمب اتمی هم نتوان
فکر دیگر کن و تدبیر دگر
فکر یک تیشه و شمشیر دگر
***
دوره ام دوره ی آزادی بود
دوهزار و صد میلادی بود
کشور از بخت بدم ویران بود
خوب حدسی بزنید...! ایران بود
همه کار و کـَس من تهران بود
خانه ام پشت بهارستان بود
الغرض بعد که جبریل آمد
یادم از قومم و فامیل آمد
باز گفتم که من اکنون حالا
رَوَم از جای بلندی بالا
ایّهاالنّاس زنم جار زنم
تیغ بر لشکر کفّار زنم
رفتم از پلـّه ی برج میلاد
نگهی کرده به برج آزاد
گفتم ای قوم چرا سرمستید
ز ِ چه رو در به خدایان بستید
خودتان مکتب و دفتر آرید
آیه و سوره ی دیگر آرید
فیمنیست آمده گشته مامانیزم
اگزیستانسیالیست و اومانیزم
لیبرال و سکولار و چه و چه ...
گیج در بند پُلار و چه و چه ...
کانت و نیچه و مارتین لوتر
ماکیّاول و بیکن سارتر
( لطفا کانت و ماکیاول را با " آ " ی
کشیده بخوانید تا وزن بهم نریزد )
چهارشنبه 24 مهر1387
شیطان و خدا خوب تبانی کردند
در حقیقت یک قسمت از این شعر بود که دریغم
آمد بقیه را برایتان ننویسم .
اشکالاتش را عزیزان جان بگویند
متشکرم .
گفتم که خدا شیطنتش حوّا بود
پشتش به فرشته ها ، دلش با ما بود
امّا به خــدا هیـــچ نمی دانستـم
دعــوا بـه سر ملحفه ی ملا بود
********
گفتم که نگو شیطنت از گندم بود
آدم به خدا مردترین مردم بود
امـا تو بگو خوردن آن میوه ی تلخ
از دید خدا معصیت چندم بود ؟
*******
آن روز که عالمی دگر نو کردند
قسم ازلی بی من و بی تو کردند
یک روز به سیب یکدگر گاز زدیم
عریانی ما فرشته ها "هو " کردند
*******
شیطان و بهشت و گندم و حلوا ، زن
از من تب و از من طلب از حوّا ،تن
در محضــر چشمان هوسباز خدا
بی شرم ترین بودم و بی پروا من
******
در خلوت ما چشم چرانی کردند
در نوبت ما چه "لن ترانی" کردند
یک جنگ و ستیز زرگری بنمودند
شیطان و خدا خوب تبانی کردند
*****
مقصود همه راندن ما شد به زمین
پای من و حوّا همه وا شد به زمین
ما را چه غریبانه ز سر وا کردند
قرض ملک الموت ادا شد به زمین
سرفراز باشید ![]()
![]()
شنبه 13 مهر1387
رباعی
دو رباعی با دو فضای کاملا متفاوت تقدیمتون می کنم ، خوبیش اینه که
هر دوش تازه ی تازه است . امید وارم خوشتون بیاد ولی حتما نظرتون
رو هم هر چند خلاصه بنویسید . در ضمن رباعی دوم ، قسمتی
از یک رباعی به هم پیوسته هست که شاید بقیه شو هم بعدا براتون بنویسم .
متاسفانه به دلیل یه لکه تو چشمام زیاد نمی تونم به مانیتور نگاه کنم
تا پیش یه متخصص برم و بتونم یکی دیگه از مثنویامو براتون بنویسم... فعلا خدا حافظ
از اعماق دل آرزوی خوشبختی و شادی همتون رو دارم
شب آمد و بر قیر ، قمر خوابیده
افتاده ز پا ، کوه و کمر خوابیده
آن پنبه ی پهلو زده ی پاره شده
ابری است که بر تپه دمر خوابیده
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در خلوت ما چشم چرانی کردند
شد نوبت ما ، چه "لن ترانی" کردند
یک جنگ و ستیز زرگری بنمودند
"شیطان" و "خدا" ، خوب تبانی کردند


