تبليغاتX
زنبور دار

سه شنبه 19 آذر1387

... تو هم مرا ببین

 

من تو را دیدم

             

            تو هم مرا ببین ...

                                                                              

                                                                                 

سلام و درود

 

به دنبال صحبتی که در پست قبل داشتم که چرا نمی

 

توانیم یاد گرفته هایمان را در زندگی عملی کنیم  و باورهای

 

ذهنی خود را در دلمان بیاوریم ؛ در این پست قصد دارم یکی

 

ازتاثیرگذارترین ریاضت های عملی را که تا حدودی فایده هایش

 

شامل حالم شده ، با شما در میان بگذارم . این تمرین عملی 

 

 می تواند ما را به نقطه ای برساند که بتوانیم گوشه ای از باورهایمان

 

 را از ذهن و زبان ، به دل آوریم . خود من اصلا در این تمرین شاگرد خوبی

 

 نیستم ولی با  این حال آرزو می کنم شما بتوانید درآن پیشرفت کنید

 

و روزی برسد که دست دوست و  برادر کوچکتان را نیز بگیرید .

 

یکی از موانع یا به قولی یکی از حجابهایی که باعث می شود  نتوانیم 

 

 به "آزادی"  از خود برسیم ، و  به سبـُکی  خوش آیند " دل کندن"  دست

 

پیدا کنیم ، مسئله ی دفاع از خود است .گاهی ما  دفا ع ا زخود را با

 

 دفاع از حقیقت اشتباه می گیریم . نشانه اش هم این است که اگر به

 

راستی مدافع حقیقت باشیم ؛  در این راه نه خسته  می شویم ، نه

 

 عصبانی و خشمگینیم . افسرده و سر خورده  نمی شویم  و به بحران

 

 و بن بست  نیز نمی رسیم در حالیکه در دفاع از خود همه ی این بلا ها 

 

 سرمان می آید . لطفا  بررسی کنید و ببینیدکه در بیشتر موارد

 

 ( شاید هم در همه ی آنها ) ما مشغول دفاع از خود هستیم نه حقیقت .

 

حقیقت نیاز به رقابت کردن ندارد و از دفاع اینگونه ی ما نیز بی نیاز است .

 

 مسئله این نیست که در چالش با دیگران سخن ما بر حق است یا به باطل .

 

مسئله آن است که رعایت انصاف نمی کنیم و گاهی برای رسیدن به یک

 

 حق چندین حق دیگر را زیر پا می گذاریم . اگر دغدغه ی ما "حق " باشد 

 

 به این ماجراها نمی افتیم . یادمان باشد طریقه ی ما " ماکیـّاولی " نیست که

 

شعارش این بود  :  "  هدف وسیله را توجیه می کند  " .

 

عادت کرده ایم به محض آنکه کسی بر علیه ما موضع گیری کند ، انتقادی

 

 داشته باشد ، یا اینکه حقی را از ما پایمال کند، زمین و زمان را به هم

 

 بدوزیم  و سریع در مقام " مقابله به مثـل" قرار بگیریم . تلافی می کنیم ،

 

حمله ور می شویم و به  هر قیمتی که شده می خواهیم حرف خود را

 

به کرسی بنشانیم . تا به حال فکر کرده اید شاید راه دیگری هم وجود

 

داشته باشد ؟

 

این بار بیایید فقط با عشق گوش دهید ؛  اگر کسی انتقادی کرد سرخ و

 

سفید نشوید. خودتان را اذیت نکنید  فقط با صبر و حوصله گوش کنید و

 

بگذارید گاهی طرف مقابلتان هر چه دل تنگش خواست بگوید .

 

 حاضر جوابی نکنید ، بحث راه نیاندازید و انرژی تان را بیهوده هدر ندهید .

 

مطمئن باشید  هیچ اتفاقی نمی افتد. اتفاقا وجه شما بیشتر و زیباتر

 

هم می شود . گاهی سعی کنید ظرفیت فحش خوریتان را بالا ببرید .

 

 مراقب باشید !  شما "امام حسین" نیستید طرف مقابلتان هم "شمر و یزید"

 

نیست. او یا همسرتان است یا بلاخره یکی از اعضای خانواده تان ، شاید

 

هم دوست و همکارتان باشد.حتی اگرشرایط شما   "کربلایی"  باشد

 

که در آن قرار گرفته اید ، می دانید  "حسین" با نفرت شمشیر نمی زد .

 

"علی" هم همینطور بود آنها با عشق می جنگیدند . داستان آب دهان

 

انداختن "عمر ابن عبدود " بر چهره ی "علی" داستانی است که می تواند

 

 پیامهای زیادی برایمان داشته باشد . چرا "علی " با نفرت و غضب نمی جنگید ؟ 

 

راز ماندگاری این عزیزان نیز در همین است .شما چرا نمی توانید با عشق

 

 به گله مندی وانتقاد دوستا نتان گوش کنید ؟!

 

دست کم  قواعد بازی را که می توانید رعایت کنید !  اگراز قاعده خارج شویم

 

در همان راهی قرار می گیریم که جنایتکاران جنگی قرار گرفتند . آنها نیز

 

 از همینجا شروع کردند که به آنجا رسیدند .

 

بعد از آنکه با عشق  و حوصله به انتقاد های طرف مقابلتان گوش دادید ،

 

کمی مکث کنید و چند نفس عمیق بکشید . کاری نداشته باشید که سخنان او

 

 درست بود یا غلط  ، صرف نظر از اینکه شما بر حق هستید یا طرف مقابلتان ،

 

فقط به این فکر کنید که اگر حتی حق با شما بوده، چه کار می توانستید کنید

 

 یا چه  روشی می توانسته اید در پیش بگیرید که کار شما با او به اینجا کشیده

 

نمی شد. سعی کنید خودتان را به جای او بگذارید خواهید دید که ؛ او فقط به

 

دلجویی شما نیاز داشته ، و محبت شما را می خواسته بنابراین صادقانه و

 

 با محبـّت از او دلجویی کنید دستانش را در دست بگیرید ،لمسش کنید و به

 

چشمانش نگاه کنید. شاهد انرژی سیّالی باشید که از راه چشمها و دستها

 

 بین شما در جریان است .

 

..................

..........

...

 

 آنگاه دری از بهشت برویتان باز می شود .

 

چشمه هایی از عشق در دلتان می جوشد ،

 

و می بینید  کاری طاقت فرسا  بر شما چه آسان شده

 

و چه آسان می توانید  او را ببخشید ،

 

شانه هایتان را برای اشک ریختن و بخشش به هم هدیه دهید،

 

و پیوند خوردن زیبای  دو قلب را با هم تجربه کنید .

 

لطفا حسابگری نکنید و تنها به ندای دل خود گوش دهید .

 

خرابش نکنید ! قدر این لحظات با شکوه و زیبا را بدانید.

 

از او صادقانه دلجویی کنید ، لمسش کنید ، و غبار تیره ی

 

 کدورت را از او و خود بزدایید .

 

از من نخواهید نتایج شگفت انگیز این ماجرا را برای شما

 

شرح دهم راستش را بخواهید خود نیز دقیقا نمی دانم چه

 

اتفاقی می افتد . اما بگذارید خودتان آن را کشف کنید .

 

این اهمیت دارد که شما شخصا به کشف آن نا ئل شوید ،

 

 تا جزیی از شهود شخصی شما شود .

 

 آنگاه می توانید آن را با شادی

 

 با دیگران سهیم شوید .

 

با هم زمزمه کنیم :

 

عشـــــــق

 را بــا دستهــــایی مـــهــــربـــــان  

هـــر کـــه قـســمــتـــت مـــی کــنــــد

 مـــانــنــد مــــاسـت .      

 

                                                            

                                                                                                                

                                                                                          

نوشته شده توسط اسماعیل در 0:36 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 6 آذر1387

حقیقت و واقعیت

سلام دوستان

 

درست یادم نیست …

فکر می کنم از اوایل دهه ی شصت بود که شاخه ای از مطالعاتم با آثار دیل کارنگی

شروع شد . دامنه ی این مطالعات بعدها  به آنتونی رابینز و چند سال بعد

به وین دایر  ، کریشنا مورتی ،  اشو  و دیگران رسید .

 در این چند سال با بررسی خود و اشخاصی که این آثار را خوانده بودند به این نتیجه

رسیدم مطالعه ی آثار این بزرگان ، گذشته از فایده هایی که داشته متاسفانه تا

حدود زیادی در سطح مانده و تنها در حد یک اطلاعات عمومی در اذهان رسوب کرده .

بیشتر این آموزشها نتوانسته درونی و ملکه شود ، بنابر این کیفیت زندگی ما را در

حد انتظار  بالا نبرده است . به نظر می رسد زیادی کتابزده شده ایم !

 جالب اینجاست با اینکه تاثیر زیادی در زندگی ما نگذاشته به طور تهوّع آوری در

حال تکرار آنها هستیم تا جایی که   این معانی به سریالهای خانگی و فیلمهای

داخلی هم کشیده شده است.معلمان معنوی داخل کشور یا تحت تاثیر اسلام همان

چیزهایی را می گو یند که بارها از سر منابر شنیده ایم ، یا متاثر از آموزه های دیگران

همان حرفهایی را تکرارمی کنند که بارها آنها را در ترجمه های گوناگون خوانده ایم .

دامنه ی  این بحث ها به وبلاگها نیز کشیده شده که حتما دیده اید و خبر

دارید . اشخاص زیادی را از دور و نزدیک می شناسم که نوشته هایی در این خصوص

دارند . اگر آنها را از  نزدیک ندیده باشید از روی نوشته هایشان

حدس می زنیدباید زندگی موفق و پر باری داشته باشند اما عجیب اینجاست

که اغلب این افراد در حل کوچکترین مشکلات زندگی خود نیز عاجزند  ... !!!

حفیقت آن است  که خواندن کتابهایی که به ما لذت می دهد و

موقتا چون مخدّر عمل می کند ، یا گوشه ی انزوا بر گزیدن و نزد خود مدینه ی فاضله

 درست کردن ،خیلی آسانتر است از ، در میان مردم بودن و زخمی شدن .

 تیپ های فکری چون ما عادت کرده ایم با درست کردن این مدینه ی فاضله در

ذهن خود و مقایسه ی آن با واقعیت جامعه ای که در آن زندکی می کنیم ،

هم خود را آزار دهیم  هم اینکه غیر مسؤلانه جامعه را به باد ملامت بگیریم .

 و این خیلی ظالمانه است !

جامعه  و دنیایی که در آن نفس می کشیم با تمام نابسامانی ها و تیرگی هایی

که دارد یک واقعیت است . هر چند کثیف !  ولی وجود دارد ! هست ! دارد نفس می

کشد . در حالیکه مدینه ی فاضله ی ما با تمام پاکی و معصومیتی که دارد یک اشکال

کوچک دارد و آن این است که وجود ندارد... !  یعنی حتی جسارت بودن را هم ندارد

از پستوی ذهن و دل ما بیرون نمی آید .  همین برایش کافی است که محکوم ،

و چون خود ما به گوشه ی فراموشی و انزوا رانده شود .

اغلب ما به آدمهای دو قطبی تبدیل شده ایم  . آنگاه که در خود فرو میرویم و درعالم

خیالی خود به سر می بریم ،سراسر مستی و شوریم و همینکه با دنیای

خارج در اصطکاکی خشن قرارمی گیریم سایه ای تیره و تار از اندوهی سنگین ما را

در بر می گیرد .به آدمهای افسرده ای تبدیل می شویم که همچون روشنفکران

سر خورده کاری جز نق زدن  و غر غر کردن بلد نیستند .

تا چند سال قبل این جمله  مال من بود ، گوش کنید :

چه درد آور است حقیقت پاک و معصوم تنها به جرم اینکه وجود ندارد

قربانی واقعیت کثیف و احمقی شود که تنها امتیازش این است که وجود دارد !

اما چه خوب است همراه با "اقبال" زمزمه کنیم :

 دلا  رمــز  حیــات  از  غنچـــه  دریـاب

حقیقت در مجازش بی حجــاب است

ز خـــاک تیــــره مــی رویــد و  لیــکن

نــگاهـش بر شعــــاع آفـتـــاب است

 

این پست را به یاد دو مرغ عشقی مینویسم که به هر دو سخت عاشقم .

دنیایی آنچنان زیبا  در خود  ساخته اند که با دیدنش مست و مدهوش

می شوم . ولی واقعیت  نا هنجار جامعه در غالب  عرف و  باور ها  و

سنت های پوسیده  آنها را از هم دور نگه داشته .بیایید آرزو  کنیم

 روزی برسد  که بتوانیم آرمانها  و دنیای زیبای درونمان را با

  واقعیت های بیرون آشتی دهیم . و همچنین  دنیای

 بیرون نیز هم به ما  اجازه ی کمی نفس

 کشیدن بدهد .  به امید آن روز....

ولی تا آن روز :

تو فقط نفس بکش حتی اگه هوا کمه !

همه جا دعا بکن حتی اگه خدا کمه !

 

 

 

 

"شعراتو برام بخون"

 

قلمو بردار  و  هی  پشت سر هم  بنویس

 

 مثل اون وقتا همش در هم  و برهم  بنویس

 

بی خیال اگه کسی سواد خوندن نداره

 

بی خیال اگه کسی طاقت موندن نداره

 

شعراتو برام بخون حالت نم نم باهاشه

 

رو لبات خنده ولی سایه ای از غم باهاشه

 

به لبات خنده بزن غمات که ناکجا میره

 

رنگ لبخند لبت " نمی دونی تا کجا میره"...!

 

شعراتو برام بخون حتی اگه یه خط باشن

 

به غما خط میزنن حتی اگه غلط باشن

 

ولی اینجا عزیزم ابرای چادری نیار

 

توی شعرات گل من حرفای آجری نیار

 

این دو روز  ارزش این حرفای بد بد نداره

 

دل  به  دریا  زدنا  اومد  نیومد  نداره

 

" تو فقط نفس بکش " حتی اگه هوا کمه

 

همه  جا  دعا  بکن  حتی  اگه  خدا  کمه

 

**********

 

شعراتو برام بخون که طعم شیر و عسله

 

همه جا قحط غزل ، رواج ضرب المثله

 

غزلا  اینجا دیگه  بیت  توانا  ندارن

 

شاعرا دفتراشون شعرای خوانا ندارن

 

توی جادّه ها هنوزم همه سبک هندی ان

 

مال این جدیداشدن لم دادن و لـَوَندی ان

 

شعرا شون  که  شرجی  ان  ،  که  بیتای  نمور  دارن

 

حسّ اون "سه قطره خون" ، حالت "بوف کور" دارن

 

***************

 

شعراتو  برام  بخون  می خوام  تفـأ ّل  بزنم

 

توی  دروازه ی  قلبم  به  خودم  گل  بزنم

 

به خودم گل بزنم تا به یه گل بهار بشم

 

با تموم واژه هاش برم  یه همجوار بشم

 

 

***************

 

دوست داری رو زخممون مرهم ویه دوا بشی ؟

 

با  غزل    معلـّم   عشق   ما   تنبلا   بشی ؟

 

مهربون با خط کشت رو دستمون چوب بزنی

 

دلمون  گرفت بیای ، حرفای خوب خوب بزنی

 

شعراتو  برام  بخون  نزار  که  تنها  بمونیم

 

توی  راه  زندگی  از  همه  جا ، جا  بمونیم

 

از گل  و قاصدک  و  بال قشنگ  شاپرک

 

از دلای عاشقی  که می خورن  ترک ترک

 

قاصدک تو این روزا  دوز و کلک  خورده بیا

 

به  خدا  از  کلاغا خیلی  کتک  خورده  بیا

 

چی می شد به همدیگه فکر چزوندن  نکنن

 

روی گلبرگ گلا  چاک و  چلوندن  نکنن

 

فکر  کنن  قاصدکا   مژده  تو  مشتشون دارن

 

فکر کنن   شاپرکا  پری  رو پشتشون  دارن

 

به  خدا حیفه  بیان  رو  بالشون  پا بزارن

 

توی این  شهر شلوغ  همدیگرو  جا بزارن

 

شعراتو  برام  بخون  بزار که نـُو نوار بشیم

 

روی موجای  قشنگ  بیتا شون  سوار بشیم

 

 بریم  اونجا  که دیگه  رویا  جوابمون کنه

 

دیدن  خواب  لبش  خونه  خرابمون  کنه   

 

بریم اونجا  که دیگه  اوّل و  آخر  نداره

 

یه حضور  خالصه  که دیگه  بهتر  نداره

 

دلا  دریایی ان  و یه سینه  جزر و مدّ دارن

 

پولک و  مرواری  و  پری  سبد  سبد دارن

 

شیطونش بلاس  ولی  وسوسه ی  غم نداره

 

چیزی از فرشته های مهربون  کم نداره

 

خدا یکـّی   یه  دونس  مثل شو  عالم نداره

 

یه بهشت  داره  ولی  آتیش  جهنـّم نداره

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

به زودی در پست بعدی این بحث ادامه

خواهد یافت مشتاق نظر همه ی دوستانی

 که به این مباحث علاقه دارند هستم

لطفا با نظراتتون مرا راهنمایی کنید .

دوستدار همه ی شما

(( عمو اسماعیل ))

 

 

نوشته شده توسط اسماعیل در 19:16 |  لینک ثابت   •