یکشنبه 19 مهر1388
کسی جا نماند... !
از مناظره ها تا کنون اتفاقات زیادی رخ داد که بخشهایی از مردم را دچار سردرگمی ، یاس و درد نمود . هر چند جای کبودی باتومهای برادران محو ، ولی داغ "ندا" و خونهای ریخته ی دیگر به زمان احتیاج دارد که سرد شود . سردر گمی و یاسی که بوجود آمد گویا با رشد طفل نو پای جنبش سبز کم کم زایل می شود به دلایل زیادی که بخشی از این دلایل به بد کاری و کم کاری اصلاح طلبان در سالهای اخیر بر می گردد مردم هنوز به آن اطمینان و آگاهی لازم نرسیده بودند که بتوانند نسبت به حجم مشارکت و هزینه هایی که پرداخته بودند در این چند ماه نتایج مطلوب بگیرند . اما خوشبختانه خرد جمعی به سرعت به شکوفایی و تکامل خود می رسد نمونه هایی از این رشد و شکوفایی در سکوت فعال مردم و فراز های روشنی از بیانیه های موسوی به روشنی قابل لمس است . تند رو ها متوجه می شوند قرار نیست انقلابی صورت بگیرد که بخواهند ان را با شعارهای تند و بی اتیکت به پیروزی برسانند .جناح مقابل هم فهمیده تنها فایده خشونت انزوا در خارج از مرز ها و تولید موج نفرت در مردم است . آری اصلاحات با درگیری و حرکت های تند امکان پذیر نیست . در هسته های خود جوش ، مردم به جای عمل زدگی مفرط ، نیاز به آرامش و باز سازی خود از طریق مطالعه و بررسی بیشتر دارند خرد جمعی که کم کم خود را نشان می دهدمردم را نسبت به انچه که می خو اهند هوشیار تر و آگاه تر می کند . حرکت های شبکه ی اجتماعی هماهنگ تر ، ثمر بخش تر و کم هزینه تر خواهند شد . در ک این مطلب که "راه سبز" را باید زندگی کرد در اذهان و دل مردم روشن تر می شود مردم می خواهند به نقطه ای برسند که به گفته ا ی کسی مجبور نباشد برای بیان عقیده ی خود جانش را بدهد تجربه ی سی سال قبل تکرار نمی شود و مردم یک اشتباه را دو بار تکرار نمی کنند . مردم می فهمند تشکیل حزب و دسته و سازمان برای رسیدن به آرمانها و ارزشهای مقدس کاری بیهوده است . ما به همان شبکه های خود جوش و فعال اجتماعی نیاز داریم . شبکه هایی که نه می توان انها را منحل کرد و نه می توان پیام شان را سانسور نمود . این فرایند سرعت انقلاب را ندارد ولی نتایجش ماندگارتر و هزینه هایش کمتر است . به نقطه ای می رسیم که می فهمیم شاید از همان اول هم " دشمن " ی وجود نداشته ، دشمن اصلی ما جهل ما بی صداقتی هایمان بوده . بنابراین رفتارمان هم نباید به گونه ای باشد که برادران و دوستان ترسیده ی ما گمان ببرند که با دشمن روبرو هستند . نگران نباشیم در خانه دعوایی شده ، شیشه ای شکسته و خونی از چهره ی معصومی ریخته . تمام اینها قابل جبران است فقط جلوی ضرر وزیان بیشتر را بگیریم ، مراقب باشیم خونهای مقدس ریخته شده ما را به دوزخ انتقام و تلافی نکشاند بلکه این خونها باید ما را به اندیشه ی روشنی برساند که تا بار دیگر به "مرده باد و زنده باد " نیافتیم و با با شعار "مرگ بر .... " مرگ را به دنبال خود نکشانیم . به روشنی می توان دید که اگر خدای نا خواسته آن شعارها ی تند و آن حرکت های کور به ثمر می داد ،دیکتاتوری دیگری به ظهور می رسید . سر انجام هر انقلابی بهتر از چیزی نخواهد بود که در " مزرعه ی حیوانات " جورج اورل رخ داد . یادمان باشد هر انقلابی اول بچه های خود را می خورد و به راستی کدام انقلابی را سراغ دارید که قبل از آگاهی خلق خویش به پیروزی برسد و برای تداوم حیات خویش به دیکتاتوری دیگری دست نزند ؟
دوست دارم حسن ختام این نوشته را به جمله ی معروف و زیبای
پیامبر خودمان زرتشت اشاره کنم
که :" برای جنگ با تاریکی شمشیر نکش ، چراغی روشن کن "
داستان زیر شاید بی ربط به موضوع نباشد
در هر صورت خواندنش آموزنده و خالی از لطف نخواهد بود.
- کسی جا نماند ...
جمله ی انسان به یک کشتی مسافر گشته اند
آن طرف شهری پر از شادی و لذت رشته اند
بحر پر موج و تلاطم گشته ژرف و پر بلا
راه بس دور و دراز و این سخن بی انتها
آمده نامه از ان شهر قشنگ و پر ز نور
پس بیایید ای مهان از شهر خود بر این سرور
دست یکدیگر بگیرید و در این دریا شوید
مجتمع آیید و یک هم از شما کم نا شوید
شرط آن این باشد و جز این نباشد ای کبار
گرد هم آیید چون زنبور بر این شاخسار
زشت و زیبا امی و عالم فقیر و مالدار
عابد و زاهد ، گنه کارا ن ، پیاده ، هم سوار
سالم و معلول و بیمار و فلیج و کور و کر
طفل و کودک ، پیر و کوچک ، یا مونث یا که نر
زورمند و پهلوان ، نام آور و شاه و وزیر
هم ضعیف و هم خسیس و هم گدا ، نو کیسه ، سیر
جملگی مسول و یکدیگر مراقب در سفر
تا که پایان گیرد این راه پر از خوف و خطر
هان کسی جا می نمانداز شما زین راه دور
گر چه در کشتی بود دیوانه و بیمار و کور
گر چه دشمن باشد او با او مدارایی کنید
با ضعیفان هم مروت یا که یارایی کنی
***
ما از آن شهریم و آن کشتی زمین ، دریا ، زمان
شهر موعود آخرت ، آن نامه آن پیغمبران
دشمن آن جهل و خطر ، شیطان ما هم ترس و بیم
ما " اعوذ " بر لب از بیم و جهالت ، و آن رجیم
با مروت با وفا ، بخشایش و عشق و سرور
همره خود کرده آن دیوانه و بیمار و کور .....
شنبه 4 مهر1388
غزل

نمی دونم چرا یهو توی پست قبل زدم به عالم سیاست .
بعد از اون مطلب خشک و خشن سیاسی اینم
یه عاشقانه که چند سال پیش گفته بودم
![]()
![]()
![]()
غــــــــــــــزل
تو که آن شاپرک را می شناسی
تو که نان و نمک را می شناسی
دل سنگی دلم را چاک داده
عزیزم این ترک را می شناسی ؟
***
دل سنگی دلم را چاک داده
ز چشمانش مرا امساک داده
چرا در پرده می گویم ؟ بگو یم...
دو دستم یار آب پاک داده
***
چرا در پرده می گویم بگویم
سلیس و ساده می گویم ، بگویم
از آن جامی که چشمانش سحر داد
به من آن باده می گویم ، بگویم
***
از آن جامی که چشمانش سحر داد
خبر از راه دور و پر خطر داد
نگهدارت خدا باشد که او گفت
خبر از آخرین سیر و سفر داد
***
نگهدارت خدا باشد که او گفت
چو گیسو این سخن را مو به مو گفت
بگویم یا نگویم ؟ شرم دارم...
بغل وا کرد و عریان روبرو گفت
***
بگویم یا نگویم شرم دارم
که از این گفتگو آزرم دارم
هوس می بارد امشب از لب امشب
در آغوشش گناهی گرم دارم !
***
هوس می بارد امشب از لب امشب
به او گفتم سخن را پر تب امشب:
چو چشمت فی البداهه یک غزل ساخت
ببوسم من ز تو آن غبغب امشب
***
غزل از مژده ی آن قاصدک گفت
ز بال شیشه ی آن شاپرک گفت
چو مه در بسترم رقصان و غلطان
غزل از غبغب و از غلغلک گفت
***
بر آورد آن غزل آن مطلب من
شکر ریزان غزل زد بر لب من
بغل وا کرد و آن شیرین ادا گفت :
خودت گفتی ببوسی غبغب من !
***
چه می گویی ؟ که من بر کار ماندم
به کار غبغب دلدار ماندم
چه می گویی اگر گویم که تا صبح
در آغوش غزل بیدار ماندم


