تبليغاتX
زنبور دار - به من از آخر خرداد بگو ...

دوشنبه 25 خرداد1388

به من از آخر خرداد بگو ...

 

این شعر رو دو سال پیش گفتم

همون سال در جشنواره ی شعر کوثر شاهرود هم خوندمش

ولی انگار ، الان هم بی مناسبت نیست برای

 همین دوباره میزارمش اینجا

خودتون قضاوت کنین...

 

توی این دنیا تو این شهر شلوغ

توی این حرفای بی ربط و دروغ

میشه با یه گشنگی عشق و فروخت

با یه تیکه نون کمی کباب و دوغ

میتونی هر جا بری هر کی باشی

بخوابی یا که بشینی یا پاشی

مث گنجشکک ناز قصه ها

بپری یکهو تو حوض نقاشی

میتونی یکی باشی بگی منم

پز بدی این تنم و این بدنم

راه بری تو کوچه حرفای مفت

هی بگی من نه منم ، نه ... من منم !

میتونی رنگا رو کم رنگ کنی

با همه مردمکا جنگ کنی

یا بازم دستای ترس و بگیری

تو راه دریا پاتو لنگ کنی

میتونی چشماتو باز آب بکشی

رو تنت آفتاب و مهتاب بکشی

با مداد رنگی بچگی آت

شبا رو پلک تَرت خواب بکشی

میتونی پل بزنی پایه بشی

عاشق دختر همسایه بشی

میتونی عشقتو ابراز کنی

تو حساب عشق سرمایه بشی

میتونی رها کنی رها بشی

یا بری عاشق بی ریا بشی

تو شبا گشنه ها رو سیر بکنی

تو سکوت ساحل بی صدا بشی

میتونی سکوت کنی یواش یواش

منو مبهوت بکنی یواش یواش

میتونی یه خورده آتیش بگیری

یا بازم فوت بکنی یواش یواش

میتونی درد باشی مرد باشی

وسط مترسکا فرد باشی

تو جهنم توی نامردمیا

میتونی سایه باشی سرد باشی

چرا اینجا میمونی بالا برو

هی نگو فردا میرم حالا برو

پر و بالت رو بکش تو آسمون

مث اون وقتا و اون سالا برو

برو از فاصله ایراد بگیر

برو صد بسته پریزاد بگیر

برو یک بوسه ی استاد بزن

برو از شاپرکا یاد بگیر

قاصدک ماه ترین مهمان کو؟

شبنم و خیس ترین باران کو؟

رقص بر ناله ی نی ٬یار چه شد؟

آیه و رایحه و ریحان کو؟

به من از حُسن خدا داد بگو

به من ازشاخه ی شمشاد بگو

خبر   از   آن   دل   آزاد   بده

به  من  از   " آخر  خرداد "  بگو ...

 

 اینم یه شعر جدید :

 

خورشید که بی فروغ ... !

  از آن حرفا !

روشن سخن دروغ ... !

 از آن حرفا  !

مستی  ز  شراب ناب

 آید به یقین

این عربده ها به دوغ ... !

از آن حرفا  !

 

نوشته شده توسط اسماعیل در 17:8 |  لینک ثابت   •